معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت کمک نمی گیری؟ دانش آموز: آخه اون از دست شما دلخوره! چون شما هفته ی قبل به انشای اون نمره بدی دادید!

دیوانه اولی: «من خواب دیدم رفته ام مسافرت.»
دیوانه دومی: «من هم خواب دیدم که یک غذای خوشمزه خورده ام.»
دیوانه اولی: «تنهایی؟ پس چرا من را دعوت نکردی؟»
دیوانه دومی: «می خواستم دعوتت کنم، ولی گفتند رفته ای مسافرت.»

سر کلاس ریاضی بود که استاد اومدو دو خط موازی کشید خط پایینی نگاهی به خط بالایی کرد و عاشقش شد. خط بالایی هم نگاهی به خط پایینی کرد و تو دلش عاشقش شد، در همین هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.

گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم.
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت:
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد!

غروب شد.خورشید رفت.آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پایین انداخت… گل ها هرگز خیانت نمیکنند
 

هیچ وقت به خودت مغرور نشو ……. برگ ها همیشه وفتی می ریزن كه فكر می كنن طلا شدن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 22:45  توسط سعید باقرپور  |